"علمدار" اگر چه امروز حتی قادر به راه رفتن هم نیست، اما آن‌گونه که "خاور" می‌گوید، روزگاری مردی قوی و تنومند بوده است. پاهای این پیرمرد ورم دارد و او از درد، بسیار رنج می‌برد و به ناچار همسرش وظیفه تهیه آذوقه را بر عهده گرفته است.

این زن پیر و خسته هر روز باید دامنه کوه تا دخمه را بپیماید تا نانی را که از کارگرانی که آن اطراف کار می‌کنند گرفته و به همراه شوهرش بخورد.

خوراک این زوج در همه وعده‌های غذایی تنها نان و آب است.

"خاور" می‌گوید: اگر خانه‌ای در روستا داشتیم به آنجا می‌رفتیم، قبلا تعدادی بز و گوسفند داشتیم که نمی‌دانیم چه کسی آنها را برده است.

پیر زن می‌گوید، "علمدار" به‌دلیل دردی که از ناحیه پایش احساس می‌کند، نمی‌تواند راه برود و مدتهاست که در این دخمه مانده و به پایین کوه نرفته است. و ادامه می‌دهد: علمدار مدتهاست که حمام نرفته است.

آنها فرزندانی هم دارند: دو پسر و یک دختر؛ دخترشان ازدواج کرده و یکی از پسرانش نیز در جم کارگری می‌کند، در مورد پسر دیگرش هم چیزی به ما نگفتند.

این دو بسیار مهمان نوازند و اگر به دیدارشان رفتید باید حتما اندکی هم در خانه‌شان بنشینید تا دلگیر نشوند. هر آنچه دارند(آب و نان) را با شما تقسیم می‌کنند.

این زن و شوهر از هیچ چیز و هیچکس گلایه‌ای ندارند و اساسا نمی‌دانند گلایه کردن یعنی چه!

نمی‌دانند که دولت چیست، یا کیست و کجاست! نمی‌دانند که آنها هم حقی دارند! حد‌اقل یک توجه خشک و خالی از سوی مسوولین؛ از آن هم بی‌خبرند!

نمی‌دانیم آیا در سرشماری اخیر کسی اطلاعات "علمدار" و همسرش را خواسته یا نه! آیا این دو جزو جمعیت ایران به حساب می‌آیند یا خیر؟! ولی "علمدار" و همسرش هم خدایی دارند.

2

3