انتشار شعري از مهران مديري بعد از ۲۰ سال
امسال بهار، يك شب بيخبر
از پنجره اتاقم آمد كنارم نشست
گفت پسرك …
من امسال
جشن ميخك، ناز ارغوان، عطر نيلوفر ندارم
روي من حساب نكن
چشمهايم خيس شد…
بهار گفت:
گريه نكن
گريه مرا ميپوساند…
مثل يك پسر خوب بگير بخواب،
يك امشب را كنارت ميخوابم كه نترسي…
و من خوابيدم…
در رويايم ديدم
كه خدا برايمان دعا ميخواند.
در جائي دور، ساحلي ديدم كه جزيرهاي داشت
از فوران ابرها
و آدمهايي كه مويهكنان
گسيوكَنان
جاي خالي پرستوها را زار ميزنند.
يه صبح آفتابي ، در رويايم بود
با نان تازه ، با صدف، با سنگريزههاي سفيد
و مرداني كه شب تولدشان را
گريه ميكردند.
بهار بيدارم كرد
گفت: گريه نكن
گريه مرا ميپوساند
خوابهاي خوب هم هست
و من دوباره خوابيدم…
و زناني در رويايم
كه اشكهاشان،چونان ستاره ، زمين را ميشكافت
و شاپركان هفت رنگي كه هرگز ازپيلههاشان به جهان نيامدند…
بيدار شدم
تنها، با باران اشك
و بهار،
پوسيده از گريههايم،
بزرگوارانه
بر من ميخنديد هنوز…
شاعر: مهران مديري.
از پنجره اتاقم آمد كنارم نشست
گفت پسرك …
من امسال
جشن ميخك، ناز ارغوان، عطر نيلوفر ندارم
روي من حساب نكن
چشمهايم خيس شد…
بهار گفت:
گريه نكن
گريه مرا ميپوساند…
مثل يك پسر خوب بگير بخواب،
يك امشب را كنارت ميخوابم كه نترسي…
و من خوابيدم…
در رويايم ديدم
كه خدا برايمان دعا ميخواند.
در جائي دور، ساحلي ديدم كه جزيرهاي داشت
از فوران ابرها
و آدمهايي كه مويهكنان
گسيوكَنان
جاي خالي پرستوها را زار ميزنند.
يه صبح آفتابي ، در رويايم بود
با نان تازه ، با صدف، با سنگريزههاي سفيد
و مرداني كه شب تولدشان را
گريه ميكردند.
بهار بيدارم كرد
گفت: گريه نكن
گريه مرا ميپوساند
خوابهاي خوب هم هست
و من دوباره خوابيدم…
و زناني در رويايم
كه اشكهاشان،چونان ستاره ، زمين را ميشكافت
و شاپركان هفت رنگي كه هرگز ازپيلههاشان به جهان نيامدند…
بيدار شدم
تنها، با باران اشك
و بهار،
پوسيده از گريههايم،
بزرگوارانه
بر من ميخنديد هنوز…
شاعر: مهران مديري.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 17:38 توسط وحید
|